101سال تنهایی
عشق سودای شبانست که بلنداست وقلندر بیدار






منوی وبلاگ
مهران ب

درباره : ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم
پروفایل مدیر :مهران ب
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
 در جستجوی مهربانیِ از دست رفته
 ده کاریکلماتور از پرویز شاپور
 ما که عمر سعد نیستیم؟!!!
 خورشید آبی ِ من
 انسان؟
 قوانین تفریح کردن در پارک
 هیس.ماه رمضونه!!!
 پشیمونی
 صفحه جدید گاهنمای جشن های ملی ایران باستان
 خواب گربه

موضوعات وبلاگ
 
صفحات وبلاگ
گاهنمای جشن های ایران باستان
فرهنگ عامیانه مردم ایران

آرشیو وبلاگ
اردیبهشت ٩۱
آذر ٩٠
مهر ٩٠
امرداد ٩٠
تیر ٩٠
خرداد ٩٠
اردیبهشت ٩٠
فروردین ٩٠
اسفند ۸٩
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
امرداد ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧


نویسندگان وبلاگ



لینک دوستان
سراپا در سایه,دخترک خواب می بیند
برای تازه شدن دیر نسیت
گلهای اندوه
علیرضا مقدم
خودمونی-مشاوره خانواده
یادداشتهای شخصی
گنور
سکوت سنگین
جن گیران
آزاد اما اسیر
تنهایی دنیا با سحر
ازمهتابی به کوچه تاریک
سایه روشن
فانوس شبهای تنهایی
آیینه می شوم
دل نوشته های پژمان
می خوام طوری حرف بزنم که تو بشنوی
سایت کوروش یغمایی
شاپرک خیال
رویاهای آویزون
صدای فاصله ها
دست خط های یک آ کلاه دار
زندگی در وقت آزاد
مثل همه
صبح به خیر
کمند عشق
یلدامحمد
لواشک ترش
دوست پسر
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ ها
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

آمار و خروجی
  rss 2.0  




لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

در جستجوی مهربانیِ از دست رفته

توی جلد اول رمان «در جستجوی زمان از دست رفته» تحت عنوان طرف سوان،پروست در متنی حدود 35 صفحه صحنه زیبایی از عشق پسر به مادر رو ترسیم می کنه.به مناسبت رو مادر بخشی از اون رو انتخاب کردم برای این پست.روز مادر مبارک.

 هنگامی که می رفتم بخوابم،تنها مایه دلخوشی ام این بود که مادر بیاید و مرا در بسترم ببوسد.اما این«شب خوش» آن چنان کوتاه بود،و وا چنان زود می گذاشت و می رفت،که لحظه ای که می شنیدم بالا می آمد و از راهروی دو در می گذشت،و پیرهت ململ آبی اش که رشته های نازک کاه بافته از آن آویخته بود به نرمی صدا می کرد، برایم لحظه ای دردآور بود.از یک لحظه بعد خبر می داد که مادر مرا ترک کرده و رفته بود،به گونه ای که آرزو می کردم آن«شب خوش»ی که آن همه دلبسته اش بودم هرچه دیرتر از راه برسد،و زمان آرامشی که مادر هنوز نیامده بود هرچه بیشتر طول بکشد.پس از آنکه مرا بوسیده بود و در را باز می کرد تا برود،دلم می خواست صدایش کنم،به او بگویم«یک بار دیگر ببوسم»،اما می دانستم که اگر چنین کنم در جا چهره درهم می کشد،چون همان که برای تسکین غصه و بیتابی من می پذیرفت که بیاید و مرا ببوسد و آن بوسۀ آرامش را برایم بیاورد مایۀ خشم پدرم بود که این مراسم را مسخره می یافت،و مادر بیشتر دلش می خواست بکوشد تا این نیاز وعادت را از سرِ من بیاندازد تا چه رسد به این که بگذارد در آستانۀ در بوسۀ دیگری از او بخواهم.و دیدن چهره درهم کشیدن او همۀ آرامشی را که لحظه ای پیشتر به من داده بود برهم می زد،لحظه ای که چهرۀ مهرآگینش را روی تختم خم می کرد،گونه اش را چون نان مقدسی برای عشاء آرامش پیش می آورد تا لبانم از حضور تن او بهره بگیرد و توان خفتن بیابد.اما چنین شبهایی،که مادر به هرحال همان اندک زمان را در اتاق من می ماند،درکنار شب هایی که برای شام مهمان داشتیم و نمی آمد تا به من شب خوش بگوید شب های خوشی بود....(در این قسمت راوی از مهمانان و بخصوص آقای سوان که از شخصیتهای مهم کتاب است و ماجراهای این مهمانی ها تعریف می کند و داستان به اینجا می رسه که در یکی از این شب های مهمانی بعد از شام راوی را بدون بوسه مادر به رختخواب می فرستند و او هم سعی می کنه به بهانه ای مادر را به اتاق خود بکشاند که ناموفق است.دست آخر تصمیم می گیره وقتی مهمانی تمام شد،در راهرو منتظر مادر بماند عملی که در خانواده وی تنبیه سنگینی دارد و باقی داستان از قلم پروست)....اگر هنگامی که مادرم بالا می آید تا بخوابد من سر راهش را بگیرم،و او ببیند من سرپا مانده ام تا دوباره در راهرو به او شب خوش بگویم،دیگر در خانه نگهم نمی دارند،بدون شک همین فردا مرا به شبانه روزی می گذارند.باشد!حتی اگه لازم می شد پس از چند دقیقه خودم را از پنجره پایین بیندازم من این را ترجیح می دادم.همۀ چیزی که من در آن لحظه می خواستم مادرم بود،تا بتوانم به شب خوش بگویم،در راه اجرای این خواسته ام آن قدر پیش رفته بودم که دیگر راه برگشت نداشتم.

...من بی سر وصدا به راهرو رفتم؛قلبم چنان تند می تپید که به زحمت راه می رفتم،اما هرچه بود آن تپش دیگر نه از نگرانی که از هراس و شادمانی بود.روشنایی شمع مادرم را در راه پله دیدم.سپس خودش را دیدم و پیش دویدم.در لحظه اول،مرا با شگفتی نگاه کرد،نمی فهمید چه پیش آمده است.سپس چهره اش خشماگین شد،لب از لب باز نکرد،و به راستی هم برای گناهی بسیار کوچک تر از آن چندین روز با من حرف نمی زدند.اما در آن هنگام صدای پدرم شنیده شد که در حمام لباس هایش را عوض کرده بود و داشت بالا می آمد،و مادرم برای پیشگیری از سرزنش او با صدایی بریده بریده از خشم گفت:«برو،برو،تا دستکم پدرت نبیند که  اینجا مثل دیوانه ها منتظر ایستاده ای»اما من در جوابش گفتم:«بیا به من شب خوش بگو»،در وحشت بودم از این که می دیدم روشنایی شمع پدرم از دیوار پلکان بالا می آید،اما همچنین از نزدیک شدن او برای فشار آوردن به مادرم بهره می گرفتم و امیدوار بودم که با دریافت این که اگر همچنان به من نه بگوید پدرم سرخواهد رسید و مرا خواهد دید،ناگزیر بگوید:«برو توی اتاقت،الان می آیم»اما کار از کار گذشت،پدرم به ما رسید،ناخواسته به صدایی که هیچکس نشنید زیر لب گفتم:«کارم ساخته است»

اما چنین نشد ... یک لحظه مرا شگفت زده و ناخشنود نگاه کرد،سپس همین که مادرم دستپاچه در چند کلمه وضع را برایش توضیح داد گفت:«خوب،برو پیشش،خودت هم که می گفتی خوابت نمی آید،یک کمی پیشش بمان،من به چیزی احتیاج ندارم.»مادرم با کمرویی گفت:«آخر،جانم،چه من خوابم بیاید چه نه مسأله این است که نباید به این بچه عادت داد...»پدرم شانه ای بالا انداخت و گفت:«بحث عادت نیست.می بینی که بچه دلش گرفته،ناراحت است این بچه؛ای بابا،جلاد که نیستیم!بعد که مریض بشود بدتر است!حالا که دو تا تخت توی اتاقش هست،از فرانسواز بخواه تخت بزرگه را برایت آماده کند و شب پیشش بمان.بروید،شب بخیر،من که به اندازه شما عصبی نیستم می روم بخوابم»

زمان درازی است که دیگر پدرم نمی تواند به مادرم بگوید:«برو پیش بچه»دوباره دیدن چنین ساعت هایی دیگر هرگز برایم ممکن نخواهد شد.اما کوتاه زمانی است که دوباره،اگر خوب گوش فرا دهم،می توانم هق هق گریه ای را بشنوم که توانستم پیش پدرم مهار کنم و تنها زمانی سد شکست که با مادرم تنها ماندم.حقیقت این است که این گریه هیچگاه فرو ننشته بود؛و تنها از آن رو که اکنون زندگی در پیرامونم هرچه بیشتر فرو می میرد می توانم دوباره آن را بشنوم.

...

...


ده کاریکلماتور از پرویز شاپور

یه چند وقتی میشه که سروکله م این طرفا پیدا نشده.یه دلیلش مشغله زیاده ودلیل دیگه ش اینه که همون مختصر ترشحات مغزم ته کشیده و چیزی برای نوشتن و گفتن ندارم که البته این با اون دلیل اولی بی ارتباط نیست.حالا هم که اومدم حرفی از خودم ندارم،ده تا از کاریکلماتورهای پرویز شاپور رو که بیشتر دوست دارم برای این پست انتخاب کردم.

*در زمستان پوست موز را نمی کنم چون می ترسم سرما بخورد.

*برای اینکه از او انتقام بگیرم مغزم را به او هدیه کردم.

*در یک شب زمستانی که برف می آمد از سپیدی برف دریافتم که سیاهی شب رنگ پس نمی دهد.

*رنگین کمان پس از وضع حمل به صورت خط مستقیم در آمد.

*هیچ جنایتکاری به اندازه قلبم با خون سر و کار ندارد.

*برای اینکه معشوقه ام را تحقیر کنم با اشک هایی که به خاطرش ریخته بودم طهارت گرفتم.

*ماهی سلول دریاست،ستاره سلول آسمان و من سلول گورستان.

*بعد از مرگ همه شاد هستند،چون روی قبرها می نویسند شادروان.

*حقیقت همیشه می درخشد بنابراین خورشید نمی تواند حقیقت باشد.

*مغزم ماهیانه مبلغی به عنوان حق توحش از من دریافت می کند.

...


ما که عمر سعد نیستیم؟!!!

در کتب تاریخ اسلام هست که عمر سعد دوست امام حسین بوده،در مدینه همسایه امام بوده.پدرش از با فضیلت ترین اصحاب پیامبر بوده.مسلم بن عقیل وقت شهادت او را وصی خودش کرده بوده و امام حسین شب های قبل از عاشورا با او قدم می زده واحتمالا گپی می زدن.نوشته شده که موقع شهادت امام حسین عمر سعد چنان اشک می ریخته که اشک هاش از روی ریشش به زمین میچکیده.گفته شده که قصدش از رفتن به کربلا برقراری صلح وسازش بوده و ... .باقی داستان رو خودتون می دونین.

آدمایی که با امام حسین جنگیدن ،اونطور که از بچگی به ما گفتن دیو و کافر نبودن،از خیلیا مسلمون تر بودن،حالا چطور به اونجا رسیدن یه داستان دیگه ست.پس وقتی میریم هیئت و پایِ روضه«آقام عباس قشنگه،چشماش مثل پلنگه،اون خودش یوزپلنگه» می شینیم یه ذره برای خودمون گریه کنیم که درصدی از سابقه عمر سعد رو هم نداریم.

البته اینا در صورتیه که بر خلاف به خیلی از این داستانا و عزاداری ها و شیعه گری ها شک نکرده باشین و همه اون حذفا رو دربیت قبول داشته باشید.خدا همه مون رو عاقبت به خیر کنه.

...


خورشید آبی ِ من

وقتی بچه بودم تو بیشتر نقاشی هایی که می کشیدم یه خورشید بود.خورشیدی که من می کشیدم یه دایره بود که توش رو با آبی کمرنگ،رنگ می کردم و اطرافش اشعه های زرد می کشیدم.یعنی همون چیزی رو که می دیدم نقاشی می کردم.آخه اون وقتا موقعی که به خورشید نگاه می کردم یه دایره آبی می دیدم با اشعه های زرد. (الان خیلی فکر کردم که خورشید رو چطور می بینم،اما اصلا یادم نمیاد آخرین بار کی بهش نگاه کردم،با خودم گفتم که برای این پست هم که شده  وقتی رفتم بیرون نگاهی بهش میندازم اما یادم می رفت تا اینکه بی خیال شدم).بابام دائم دعوام می کرد که خورشید آبی نیست اما من بازم خورشید آبی خودم رو می کشیدم،که اینم به حساب لجبازی گذاشته می شد.یادم نمیاد تا کِی خورشید رو آبی می کشیدم.احتمالا تا زمانی بوده که فهمِ تطبیق با جمع رو پیدا کردم یا بطور ناخودآگاه متوجه تفاوت واقعیت و حقیقت شدم. بگذریم،اصلا نمی دونم چرا این  رو نوشتم،شاید یه حسرتی از گذشته باشه و اینکه الان

دیگه مثل بچگیا روی حرف و چیزی که فکر میکنیم درسته پافشاری نمی کنیم و حالا به هر دلیل(مثلا منافع زودگذر) بی خیالش می شیم.

 پس زنده باد خورشید آبی ِ من

...


انسان؟

انسان موجود دو پایی است بدونِ پر

                                                  افلاطون

...


قوانین تفریح کردن در پارک

این عکس رو خودم از یکی از پارک های جنوب تهران گرفتم.چندتایی از این عکس ها دارم که شاید بعدا بذارم اینجا.فعلا این یکی رو ببینین.منم دیگه چیزی نمیگم.

...


هیس.ماه رمضونه!!!

امروز می خوام در مورد مسئله روزه خواری حرف بزنم و عقده هامو خالی کنم.هدفم این نیست که بگم روزه خواری خوبه و... اما چیزی که اذیتم میکنه این منع خوردن و آشامیدن در ماه رمضانه،و اینکه مبلغین دینی میگن که یکی از اهداف روزه اینه که انسان با مشکلات آدمای فقیر و ضعیف آشنا بشه و گرسنگی و سیرنبودن دائمی شکم رو مثل اونا حس کنه.حالا من میگم آقایون که میگن روزه خواری گناهه،چون آدم روزه دار به هوس میفته واین حرفا.خب مگه بقیه ماه های سال که ما تو خیابون پیراشکی گاز میزنیم یا بستنی میمکیم اون آدم فقیر نمیبینه و به هوس نمیفته؟اون آدم کم درآمد تو تلویزیون خونه های آنچنانی نمیبینه؟تو روزای سرد و گرم تو خیابون ماشین مدل بالا با بخاری یا کولر روشن نمیبینه؟و ....؟ شاید همه این حرفا و اینکه روزه خواری گناهه برای اینه که آقایون ضعیف النفس تر این حرفان؟هوم؟نظر شماره چیه؟

...


پشیمونی

سال 84 زمانی که سرباز بودم،یه روز داشتم از پارک ملت می رفتم خونه،جلوی پارک دیدم یه تراول سبزٍ صدهزارتومنی رو زمین افتاده.یه نگاه بهش کردم وبی خیال رفتم.حتی پشت سرم رو هم  نگاه نکردم که ببینم کی اونو برمیداره.اون زمان همه درآمد و پولی که در ماه داشتم شصت هزار تومن بود.اما امروز توی سال 90 شکرٍخدا با اوضاع مالی خوب نسبت به اون اتفاق احساس پشیمونی می کنم.

...